نگاهی به رمان «گوژپشت» اثری از شوله گوربوز | روایتی از فردی که جامعه، او را طرد کرده است

  • کد خبر: ۳۸۶۴۸۰
  • ۲۷ دی ۱۴۰۴ - ۲۱:۵۲
نگاهی به رمان «گوژپشت» اثری از شوله گوربوز | روایتی از فردی که جامعه، او را طرد کرده است
«گوژپشت» شوله گوربوز داستان در معنای متعارفش نیست؛ داستانی‌ست که عامدانه از داستان‌شدن، از شکل‌بستن، می‌گریزد و گویی نمی‌خواهد به هیچ قالبی تن بدهد.

به گزارش شهرآرانیوز، «گوژپشت» شوله گوربوز داستان در معنای متعارفش نیست؛ داستانی‌ست که عامدانه از داستان‌شدن، از شکل‌بستن، می‌گریزد و گویی نمی‌خواهد به هیچ قالبی تن بدهد، همچنان که راوی بی‌نام این داستان نیز که یک گوژپشت است، چنین می‌خواهد. این راوی نه در جست‌وجوی معنا، بلکه در پی ویرانی معنا، یا به بیانی در پی پیش چشم‌آوردن معناباختگی است. «گوژپشت» از این لحاظ یادآور سه‌گانۀ معروف ساموئل بکت – سه رمان «مولوی»، «مالون می‌میرد» و «نام‌ناپذیر» - است؛ سه‌گانه‌ای که راوی آنها هویتی نامعلوم و متلاشی دارد و دهانی‌ست که حرف می‌زند و حرف می‌زند و هر جمله‌اش جمله دیگر را نقض می‌کند و حرف‌هایش انبوهی است از گزاره‌های ویران و فروپاشیده و قصه‌هایی که آغاز می‌شوند، اما به انجام نمی‌رسند؛ قصه‌هایی ناتمام، ناقص و متلاشی. در گوژپشت نیز دقیقاً همین استراتژی بکتی در روایت اتخاذ شده است؛ نوعی نقصان جسم و نقصان حافظه و گیسختگی و بی‌معنایی خاطرات.

راوی گوژپشتِ این رمان، یک بدن ناقص و دفرمه است؛ یک بدن گروتسک؛ بنابراین نه‌فقط افکار راوی و آنچه در رمان به زبان می‌آورد، که وجود جسمانی و فیزیک بدنی‌اش نیز بیانگر طغیان نقص علیه کمال است؛ طغیان وجودی طردشده علیه کمالی که بدون لاپوشانی و طرد این وجود ناقص، نمی‌تواند خود را کامل بنمایاند.

از سویی، همان‌گونه که در مقدمۀ مترجم فارسی رمان آمده است، «گوژپشت» یادآور «یادداشت‌های زیرزمینی» داستایفسکی نیز هست. گوژپشت هم مثل مرد زیرزمینی رمان داستایفسکی، یک انسان طرد و تحقیر شده است. از معدود چیز‌هایی که او درباره گذشته‌اش به یاد می‌آورد و می‌گوید، خاطره‌ای از مورد بی‌اعتنایی خانواده قرار گرفتن در دوران کودکی است. او هنوز هم فردی طردشده و تنها و منزوی‌ست؛ فردی که گویی جامعه او را دور انداخته و نفرت و کینه و شرارتی که در وجود اوست، انگار از همین طردشدگی می‌آید.

اما تفاوت «گوژپشت» با «یادداشت‌های زیرزمینی» داستایفسکی در این است که در رمان شوله گوربوز آن حداقل کنش و موقعیت دراماتیک رمان داستایفسکی را هم نداریم. در «گوژپشت» عمل دراماتیک تقریباً به صفر می‌رسد. شاید دو چاقو زدن، یکی به نانوا و دیگری به کنترباس، را بتوان استثنایی بر این قاعده دانست و آن هم با، اما و اگر؛ چه بسا این دو کنش نیز تنها در ذهن و رویای گوژپشت رخ داده باشند، چون گوژپشت یک رویابین است و معتقد به بی‌عملی و هیچ کاری نکردن: «در زندگی یه‌کمی راز هست که نمی‌نویسم. کمی هم چیز‌های دیگه هست – که اون‌ها رو هم نمی‌تونم بنویسم. بله هیچ کاری انجام نمی‌دم، چون نمی‌خوام استعدادهام رو هدر بدم… بیش‌تر هم اصرار نکنین… من ول می‌کنم.»

«گوژپشت» را، اما می‌توان در متن اثر دیگری از ادبیات قرن نوزدهم روسیه هم خواند؛ «یادداشت‌های یک دیوانه» از نیکلای گوگول، نویسنده‌ای که پدر معنوی داستایفسکی و دیگر غول‌های ادبیات کلاسیک روسیه است و خصوصاً از تأثیر داستایفسکی از او بسیار سخن رفته است.

تک‌گویی‌های گوژپشت، جا‌هایی بسیار به تک‌گویی‌های راوی روان‌پریش «یادداشت‌های یک دیوانه» گوگول شبیه می‌شود؛ تک‌گویی‌هایی که حال‌وهوایی ابزورد و سوررئال دارند. روایت گوژپشت، اما آشفته‌تر و گیج‌کننده‌تر و مالیخولیایی‌تر از روایت راوی «یادداشت‌های یک دیوانه» است. در «گوژپشت» روان‌پریشی بر فرم قصه نیز اثر گذاشته است؛ فرمی گسیخته با زاویه‌دیدی که بین اول‌شخص و سوم‌شخص در رفت‌وآمد است و جایی نیز پای یادداشت‌هایی روزانه و تاریخ‌دار وسط می‌آید که گویا در دفتری نوشته شده‌اند که معلوم نیست چطور به دست راوی افتاده است و شاید هم نوشته‌شده به دست خود راوی‌اند، اما راویِ شیزوفرن، آنها را با تصور خود در هیئت یک شخص دیگر نوشته است؛ و غریب‌تر اینکه نخستین یادداشت‌های دفترچه تاریخ قرن نوزدهم را بر پیشانی دارند و سپس تاریخ‌هایی متعلق به قرن بیستم را. همین تاریخ‌ها هم همیشه مرتب نیستند و گاهی در یادداشت‌ها با پس و پیش شدن تاریخ‌ها سروکار داریم؛ مثلاً یادداشتی مربوط به سال ۱۹۹۱ قبل از یادداشتی مربوط به سال ۱۹۹۸ آمده است. می‌توان تصور کرد که این یادداشت‌ها هم ساخته‌وپرداخته خیال راوی‌اند. یادمان باشد که در «گوژپشت» قرار نیست هیچ چیز صورتی قطعی داشته باشد. راوی در بسیاری از موارد، حرفی را با حرف بعدی نقض می‌کند. او در پی بیان چیزی نیست. در پی نشان دادن ناکارآمدی بیان است. در پی اینکه نشان دهد آنچه در مغز است وقتی به زبان می‌آید هبا و هدر می‌شود، قدرتش را از دست می‌دهد و می‌میرد. گوژپشت، اما در عین حال، همین مرگ را می‌جوید. او می‌خواهد چیزها، از جمله کلمات، را آن‌قدر مصرف کند که تمام شوند و بمیرند. با این همه این گزاره هم نقیضه خود را در خود دارد؛ همان‌طور که گوژپشت هم ساکن است و هم حرکت می‌کند. او در سکون خود متحرک است و در تحرک خود در جا می‌زند. برای او هر گزاره‌ای ناقص و ناتمام است و نوعی افشای ریاکاری نهفته در ادعای کمال و بی‌عیب‌ونقص‌بودن را در خود دارد. تنها چیزی که گوژپشت با وسواس به وصف آن می‌پردازد، بدن گروتسک خود است. او از دهان و دندان‌ها و قوز خود سخن می‌گوید تا از تاریکی، از زیرزمین، به آنها که در روشنایی دست‌به‌کار فروشِ کمال و بی‌نقصی‌اند حمله کند و نقاب از چهره‌شان بیفکند.

گوژپشت فاقد رویا و خاطره است. خاطرات و رویاهایش را گویی دیگران از او ربوده‌اند. هرچه هم که در یاد دارد، همین که می‌گوید، گم می‌شود: «خب یه چیز‌هایی می‌دونم، اما دیگه از گفتن‌شون می‌ترسم. هرچی رو تعریف می‌کنم گمش می‌کنم.»

با این همه در او یک تمایل خودآزارانه به گفتن و گم‌کردن هست؛ شاید همان میل به مرگ و نابودی؛ میل به ویرانی حافظه، در عین تحمل درد ناشی از این ویرانی و نیز تلاش برای خاطره‌سازی یا از هیچ خاطره‌ای درآوردن و آن را از یاد نبردن: «می‌گم خاطره؛ من اصلاً خاطره ندارم. واقعاً ندارم. باید داشته باشم؟ ضروریه؟ می‌شه یه چیز‌هایی سر هم کرد؟ بله، اصلاً خاطره ندارم، چیزی به خاطر نمی‌آرم. یکی دو تا چیز آشغال هم که به یاد می‌آرم جز این‌که شرمنده‌ام کنن، فایده‌یی ندارن. "مردکه، این‌همه سال زندگی کردی حالا همین رو داری تعریف کنی، آخه یه هم‌چین چیزی رو چه‌طور تجربه کردی، خب انسانی دیگه چه‌طوری یادت نرفته؟ " چرا باید یادم بره؟ اون‌چه دردناکه فراموش‌نکردن که نیست، فراموش کردنه!»

دست‌آخر اینکه رمان «گوژپشت» از آن رمان‌هایی نیست که بشود خلاصه‌ای از آنها ارائه داد و داستانشان را برای کسی تعریف کرد. هرچه درباره چنین رمانی بگوییم، چه‌بسا به پرگویی‌ای سرشار از تناقض، از جنس حرف‌های راوی رمان، بدل شود. این رمان را فقط باید خواند.

منبع: ایبنا

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.